کفتار نبودی.
کفتار نبودی تا رها در جنگل و دشت بگردی و ببلعی و هر روز فربهتر شوی. کفتار نبودی، به جستوجوی لاشه و مردار؛ دلخوش به پسماندهها...
کفتار نبودی. شیر بودی. به همان سرکشی برآمدن آوای کلمهاش از حنجره. شیر بودی، پادشاه جنگل، سلطان جانداران. با ابهتی که شکوهش هوش از سر میبرد و وسوسهی رام کردن در دل میافکند. شیر بودی... شیر. شیر.